یک روز کوهنوردی برای فتح کوه با تمام
وسایل لازمممم به سمت قله حرکت
می کند.
زمانی که فقط قسمت کوتاهی برای رسیدن به
قله مانده بود ناگهان با لغزش سنگی به سمت
پایین پرتاب می شود.
طناب به دور کمرش می پیچد و از سقوط او
جلوگیری می کند. در همان لحظه که معلق در
میان زمین و اسمان بود از خدا کمک می خواهد
و صدای خدا را می شنود که می گوید:ایا به
من اعتماد داری؟ کوهنورد که بسیار ترسیده بود
می گوید:اری.
خداوند به او می گوید با چاقویی که به خود
همراه داری طناب را پاره کن.کوهنورد کمی فکر
می کند و در نهایت اعتماد نمی کند و طناب را
محکم تر می گیرد.
صبح روز بعد چند کوهنورد که به سمت کوه
حرکت میکردند ان مرد را یخ زده پیدا کردند در
حالی که او تا زمین فقط چند متر فاصله داشت...............
چقدر به خدا اعتماد داری؟